ياكوب ادوارد پولاك ( مترجم : كيكاووس جهان دارى )
256
سفرنامه پولاك ( ايران و ايرانيان ) ( فارسى )
مرواريددوزى شده پهن كردهاند ، روى آن بالشى است زردوزى و آراسته به منگولههائى از مرواريد ؛ اينجا مقر مخصوص شاه است . اندكاندك مقرب الخاقانها تالار را پر مىكنند ؛ در رأس آنان صدراعظم است كه خلعت بر تن دارد و در دست راست خود عصائى مرصع به الماس نگاهداشته درحالىكه در خارج ، برابر پنجرهها افسران قشون ، شق و رق ايستادهاند و در انتظار آن لحظهء حساس بسر مىبرند . بيست دقيقه قبل از تحويل سال شاه وارد مىشود . و چنان لباس سنگين رسمى مرصعى از مرواريد ، زمرد و ياقوت بر تن دارد كه با زحمت و مرارت زياد مىتواند از جا بجنبد . شبكلاه سياهپوست برهاى بر سر دارد كه باز الماسها بر آن تلألو دارد و جقهاى بزرگ بر كلاهش به چشم مىخورد كه به رشتههاى رنگارنگى از بلور ختم مىشود . در پيش و پشت گوش او برحسب مد رايج روز طرهاى قرار دارد . به هر بازويش بازوبندى از طلاست ؛ بر يكى از بازوبندها الماس بزرگ تاج سلطنتى ، درياى نور نصب شده كه صفحهاى است بزرگ و تخت به پاكيزگى و درخشندگى تمام و بر ديگرى درشتترين ياقوت جهان كه از هند به غنيمت گرفته شده است ديده مىشود كه بر مقطع آن نام تمام سلاطين مغول نقر گرديده است . كمربندى زرين كه در جلو با قلابى پر از جواهر گرانبها بسته مىشود و سرشانههائى با مليلههاى الماس و شمشيرى هندى كه دستهاش باز با سنگهاى گرانبها ترصيع شده لباس پرشكوه و جلال شاه را تكميل مىكند . به هنگام ورود به تالار يك خواجه و چند پيشخدمت به دنبال شاه هستند . او به طرف شاهنشينى كه مخصوص او تهيه شده مىرود ، چهارزانو به روى فرش ابريشمين مىنشيند و راحت و آسوده به پشتى تكيه مىدهد . بلافاصله پس از او چند تن از سادات مجتهد وارد مىشوند و طبق امتيازى خاص كه از قديم از آن برخوردار بودهاند ، بدون كسب رخصت از شاه ، پهلوى وى مىنشينند . شاه چند كلمهاى به آنان مىگويد كه غالبا دربارهء فراگير شدن قدرت اسلام و حفظ تقدس آن است كه آنان در جواب تقريبا چنين پاسخ مىدهند : « در زير سايهء اعليحضرت اسلامپناه شجر اسلام هر دم بيشتر ريشه مىدواند و از تعداد كافران روز به روز كاسته مىگردد . » اينجاست كه ديگر شاه خطابهء رسمى خود را ايراد مىكند و از صدراعظم كه طرف خطاب است از آخرين اخبار ولايات جويا مىشود . صدراعظم در يك نطق طولانى فصيح چنين پاسخ مىدهد : « باران رحمت الهى بر مزارع و دشتها نازل مىشود و نعمت خدا و فراوانى سراسر مملكت را فراگرفته است . » - هرچند شايعاتى هست كه در ولايات دوردست مردم در اثر كمى محصول در حال هلاكند - ؛ از آن گذشته وى از ترقى كسب و كار و فنون و تمدن شرح كشافى مىدهد - البته كلمات فرنگيى را به زبان مىآورد بىآنكه از حدود مفاهيم آنها مطلع باشد - ، از فتوحات قشون ظفرنمون ، از بناها و پلها ، كاروانسراها و جادهها - كه اغلب وجود خارجى ندارد - چيزهائى بعرض مىرساند و با اين جمله به گفتههاى خود خاتمه مىبخشد كه با چنين بركت و نعمتى ، آن هم اين همه ، روز به روز